تبلیغات
پرگـــــــار - تخیلات شبهای بی خوابی
 
پرگـــــــار
موفقیت در انتهای راه نیست بلکه در ادامه ی راه است
شنبه 2 شهریور 1392 :: نویسنده : بازل نیکوبین

مدتی بود زندگی زیبای داشتم همه چیز بر وفق مراد پیش میرفت، زندگی با چهره ی مهربانش همیشه به من تبسم میکرد. شبها وقتی اهل آبادی در خواب بودند ماه بالای سر آبادی میتابید و با نور خیرگونش آرامش خاص به آن کوچه های خسته از ازدحام روزانه می بخشید. من و مهتاب تا صبحدم قصه میگفتیم و مواظب اهل آبادی بودیم.

روزها خورشید خدا از لابلای ابرهای سفیدِ تکه تکه با پس زمینه ی آبی که همرنگ چشمان دختر همسایه بود بر من می تابید. تپه ی کوچک و بی سنگی که در نزدیکی خانه ی ما قرار داشت، بیشترین قسمت از سال را میزبان  سبزه ها و گل بوته های فروان و آغوش گرم برای شاه پَرَک های مسافربود

 

 در فصل بهار که تمام طبیعت سرشار از زندگی و شادی بود من بر فراز آن تپه می ایستادم و آغوشم را به استقبال از طبیعت میگشودم. خورشید چشمک زنان میدرخشید، پرنده های مهاجر که گروه گروه در حال کوچیدن از دوردستهای سرد بودند، طنین واق واق شان در فضا می پیچید و با ریتم آن ابرها می رقصیدند. نسیم مهربان ظهری با ملایمت و آرامش تمام، گونه هایم را نوازش میداد.

کوچه ها پرجنب و جوش بود، همه ی اهالی ده با هم دیگر مهربان بودند. وجود خدا را که قدم به قدم مواظب من بود بخوبی حس می کردم. هیچ کس را خوشبخت تر از خودم فکر نمیکردم اما همیشه برای همه آرزوی خوشبختی میکردم.

ناگهان همه چیز یکباره تغییر کرد و چرخ فلک شروع کرد به برعکس چرخیدن، آسمان صاف ذهنم را ابری سیاهِ خشن فرا گرفت، رعد و برق مداوم آرامش ام را به یغما برد و نا امیدی تمام فضای ذهنم را اشغال کرد.

خوره های ناشی از اضظراب و دلواپسی مرا در انزوا از درون می مکیدند و تجزیه ام میکردند.ضعف و ناتوانی را با تمام وجودم حس میکردم حتا در زنده ماندنم در عبور ازین گردنه ی سخت زندگی شک داشتم، شب ها در فضای تاریک اتاق خودم را حبس میکردم تا سحرگاه تنهایی ام را میگرستم. آنقدر بی اختیار اشک میرختم که سردرد میگرفتم، اما وقتی خودم را در آئینه میدیدم چشمهایم هنوز بهانه های زیادی برای گریستن داشتند.

هر راهی را که میرفتم به بیراهه منتهی میشد

هیچ راهی نجاتی جز پناه بردن در آغوش خدا برایم وجود نداشت، نیمه شبی وقتی همه در خواب بودند گوشۀ پرده را کنار زدم وآرام خدا را صدا زدم و  تمام دردها و حسهای ویرانگری که داشت مرا لِه میکرد را با خدا در میان گذاشتم و از او خواهش کردم که مرا کمک کند. خدا دعای مرا پذیرفت و وضعیت کم کم بحالت اولی برگشت

چند شب پس از آنکه وضعیت به حالت عادی برگشته بود، یک شب خوابی عجیبی دیدم، مسیر زندگی ام را مثل یک راه دیدم که از کنار دریاچه ی میگذشت و رد پای دو رهگذر در آن نقش بسته بود. یکی جای پای من و دیگری از خدا که در طول این راه شانه به شانه ی من حرکت میکرد.

اما در یک قسمتِ از راه، فقط جای پای خودم پیدا بود که تنها رفته بودم، جای پای خدا محو شده بود، یادم افتاد که اینجا دقیقا باید همان روزهای سخت زندگی من باشد که بدون بدرقه ی خدا به تنهایی رفته ام. جا خوردم و در همان دنیای خواب از خدا پرسیدم چرا در این مدتی که روزهای سختی داشتم مرا تنها رها کردی و رفتی ؟

خدا با تبسم گفت : من تو را هرگز تنها رها نکرده ام در آن قسمتِ از راه که تنها جای پای یک نفر است، آن جای پای تو نیست بلکه جای پای من است. شوکه شدم؛ گفتم پس من کجا بودم؟؟؟؟

خدا با مهربانی تمام گفت. در آن قسمت دشوار و تاریک زندگی که پاهایت احساس ضُعف میکرد من باید تو را بغل میکردم و از آن جا میگذشتیم. به همین خاطر تنها ردپای یک نفر است.

القصه

تخیلات شبهای بی خوابی

 

 



نوع مطلب :
برچسب ها :


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بازل نیکوبین
نویسندگان

جستجو


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :