تبلیغات
پرگـــــــار - بازگویی یک واقعیت تلخ
 
پرگـــــــار
موفقیت در انتهای راه نیست بلکه در ادامه ی راه است
یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : بازل نیکوبین
در این سیاه "نوشته" میخواهم برای اسم فاعل، بجای خود اسمِ احمد، محمود، هزاره، افغان و غیره از ضمیرش، یعنی " ما " استفاده کنم، چون میتواند بخوبی بهترین گزینه ی دربرگیرنده و همه شمول برای شرح حال کسانی باشد که دارای تاریخ و سرنوشت مشترک هستند. مراد از اشتراک در این بحث لزوما بُعد ژنیتیکی کلمه نیست. چون مطمئنا هستند کسانی از همتباران ما که از لحاظ ساختار ژنیتیکی کاملا مشابه " ما " هستند اما از نظر طبقاتی، مربوط به یک طبقه ی دیگری از جامعه هستند، گذشته و سرنوشت شان نیز تشابه چندانی با آنچه  " ما " کشیده و چشیده ایم ندارد. ممکن است این کسان از سر کنجکاوی و شوق با کمک رسانه ها و اشتراک در " سیمینارهای علمی پژوهشی " توانسته باشند قصه ی سوگناک زندگی ما را خوانده و شنیده باشند، اما بقول معروف: شنیدن کی بود مانند دیدن. درد ارثیِ که ما نسل به نسل کشیدیم دردی نیست که بتوان آنرا در قالب یک قصه گنجاند و طوطی وار قرائتش کرد!

و برعکس کسانی دیگری نیز هستند که از نگاه ژنیتیکی و تباری باما مشترکاتی ندارند، اما گذشته و تاریخ محنت بارِ مشابهی بامادارند و حتا بی پناهتر و بی زبانتر از مایند که در بیشتر موارد قادر نیستند گوشه ی از درد و رنج شانرا بصورت واژه ها قالب بندی کنند و چیغ بزنند تا عرش ساکت و بی احساس را به واکنش وادارند و امواج صدای شان در زمین نیز از میان این همه غوغاها به گوشهای سراید کند که هرگز ازین صداها نشنیده اند.

از بدِ حادثه، از دیر زمانی بدینسو " که بماند " موج بزرگ از ما، عمدتا قشر جوانتر مجبور به هجرت و ترک " کشور " شده و پس از تحمل رنج و زحمتهای فراوانِ میسرِ راه " غیرقانونی " خودرا در دل تاریکی دُزدمنشانه در گوشه ی درکشورهای " همسایه " پنهان میکنیم، در هراسیم که مبادا کسی ما را بیبینند چون از هویت مان شرمساریم. سالهای متمادی را در انزوای محض و بدون برخورداری از کوچکترین حقوق انسانی و مزایای اجتماعی در دل کوره های خشت پزی و سنگبری حمالی میکنیم و نسل جدیدِ ازما که در غربت به "دنیا" میایند در همین شرایط سخت بدون هیچ گونه دسترسی به آن حقوقِ که سازمان ملل متحد برای کودکان بصورت جهانی وضع کرده، بزرگ میشوند. نه حق تحصیل و نه امکانات بهداشتی، روزانه باید دوشادوش والدین در حد وسع کودکانه ی شان بار بکشند. کودکانِ که تحت اینگونه شرایط بزرگ میشوند، موجوداتی ضعیفی بار میاند چون در همان کودکی دچار سقط جنینِ خودباوری میشوند. گستره ی جهان بینی شان نیز فراتر از دیوارهای شرکت خشت پزی نخواهد رفت و روند حمال اِبنِ حمال نسل اندر نسل ادامه خواهد یافت. اگر هم روزگاری برحسب اتفاق این نسل وارد جامعه ی بزرگتر شود، عدم خودباوری و فقدان دانش و درک اجتماعی و سیاسی باعث میشود که این آدمها فقط نقش " استاتیست" سیاهی لشکر را در تعاملات اجتماعی و سیاسی بازی کنند و یوغ برداران خوبی برای آنانیکه در فورمهای روحانی، سید، حاجی، رئیس و قوماندان مردم سواری میکنند، باشند.

اما در این میان تعدادی زیادی از " ما " با پیمودن هزاران فرسنگ راهِ طاقت فرسا و عبور از دل صخره ها و اقیانوسها خودرا نفس زنان به کشورهای " جهان اول " مهد تولد سقراط، افلاطون، نیچه، دکارت و کانت میرسانیم، جوامعی که از لحاظ فرهنگی و رفاهی هیچ شباهتی با آنچه ما با آن بزرگ شده ایم ندارند، تک حاکمی و زورگویی جایش را به حاکمیت قانون داده و تحقیر و تسخیر هم جایش را با تساوی حقوق و احترام انسانی معاوضه کرده. نعوذ بالله کم کم مشخصات آن بهشتِ که قرار بود فقط پس از مرگ نایل شویم،را دارد. بقول یکی از دوستان که میگفت: بعضی وقتها، وقتی به گذشته و حالم را مروری میکنم، بخودم مشکوک میشوم که نکنه مرده باشم و خدا در پاداش به آن نمازهای وحشت و میتِ که خوانده بودم مرا به بهشت فرستاده باشد و ما از خود بی خبر. یا هم شاید اصلا زنده نبودیم که مرده باشیم. کی میداند!

بهرحال ته دلِ مان حسابی خوشیم که حد اقل روزهای باقیمانده ی زندگی مان را بدون ترس و تحقیر نفس بکشیم اما غافل ازینکه بدانیم که رسیدن به این خوشبختی منوط به گذشتن از پل صراط است دقیقا با همان تعریف " از مو باریکتر و از تیغه ی کارد تیز تر "  اگر قادر به گذر موفقانه از این آزمون سرنوشت سخت نباشیم سقوط وحشتناک مان در قعر نا امیدیها و غصه ها حتمیست.

البته نباید فراموش کرد که هر رفتنِ رسیدن نیست و هر راهی به موفقیت منتهی نمیشود، تعداز زیادی از ما که برای زنده ماندن میگریزیم راه های پر پیچ خم سرنوشت را پیش میگیرم، راه مان به حلقوم مرگ منتهی میشود و به اَشکال مختلف در لابلای صخره ها و عمق اقیانوسها طعمه ی ماهی ها و حیوانات دیگر میشویم و بار سنگین محکومیت به زندگی برای همیشه از شانه های خسته ی مان برداشته میشود.

عده ی دیگرِ از  "ما " که شمار شان به هزارها یا هم ده ها هزارنفر میرسند در آن آزمون سخت سرنوشت، بدلایلی ناکام میمانند و قربانی سیاستهای دولمتردان کشورهای میزبان و " دولتمردان " افغانستان  میشوند.بخصوص دولتمردان از نوع افغانی اش که حتا واژه ی دیپورت را از "بازگشت داوطلبانه" تمییز نمیدهند چه رسد به پارگرافهای حقوقی پناهنده گان سازمان ملل متحدِ سال 1951. با شرمساریی تما بدون اینکه خودما در تعیین سرنوشت مان نقشی داشته باشیم وزیر مهاجرین با پیش فروش مان قبرِ مان را میکَند. صبحگاهی شومی پُستچی نامه ی اعمال مان را که با " هذا مرتد " مهر شده را تحویل مان میدهد. باگذشت ماه های سالگونه و سالهای قرنگونه ی انتظار و بی سرنوشتی از غصه ی روزگار و سنگینیِ یوغ جبر بنام "زندگی" در برزخی میان مرگ و زنده ماندن گیر میکنیم درست در نقطه ی آغازین روند یک مرگ تدریجی قرار میگیریم و منجر به مشکلات روحی روانی، اضطراب وبیخوابی میشود، کار مان به روانپزشک و دواهای آمیخته با مورفین " آرامبخش " میکَشَد. وقتی کسی وقت برای شنیدن دردهای مان ندارد و ماهم قادر به تشریح حال مان نیستیم ، مارا بدون هیچگونه حس همدردی به آغوش مورفین میسپارند که حد اقل برای مدتی کوتاهی هم که شده در عالم خواب و بی هوشی از غم زمانه فارغ باشیم و دیگران هم از ناله و شکایت مان خلاص.

مدتها به همین سان میگذرد و حال ما در دام خوره های که از درون مار تجزیه میکنند، بدتر و مضطربتر میشود. آن حسرتها و آرزوهای بلندپروازانه که روزگاری مایه ی دلخوشی و نفس کشیدن مان بود آرام آرام از صفحه ی ذهن مان محو میشوند و جای شانرا به کابوسهای وحشناکی میدهند که هرشب با نقابهای گوناگونی به سراغ ما میایند و مارا شکنجه میدهند. چنان سنگدلانه میفشارندِ مان که وقتی صبح خودرا در آئینه میبینیم، کمترین آثار از آن منِ واقعی در چهره ی مان قابل مشاهده است، بقیه هرچه هست ترس، دهشت، دلهره گی و ردِّ پای شکنجه و آزردگی برچهره ی ما که مارا تبدیل به یک مشت اسکلیت متحرک کرده که دیگر حتا توان چیغ کشیدن در آن اندام محو و مات مان نیست.

سرانجام باید تصمیم مان را گرفت و حساب مان را با سرنوشت یک سره کرد، از میان گزینه های مرگ که سرنوشت در اختیار مان گذاشته، یکی را برگزید. اکثرا مرگ تدریجی را بر میگزینند تا از سرنوشت انتقام بگیرند

بعضی ها فرار را برقرار ترجیح میدهند، البته فرار نه به آن مفهومی که به آزادی منتهی میشود، بلکه فرار از سلولی به سلولی دیگر، یعنی فرار از کمپها و گردن نهادن به دام بردگی کارفرماها و خورده تجارهای پاکستانی، ایرانی، عرب، تُرک ، غیره و غیره. سلولی که باید طعم زهرآگین تجربه های گذشته را چشید، تن دادن به " کارسیاه " بدون هیچگونه حقوق شهروندی و برخورداری از مزایای اجتماعی، مُزد بیست در صدی و چهارده ساعت حمالی طاقت فرسای بدون وقفه در روز. در بعضی موارد کارفرماهای مسلمان، با استفاده از موقعیت معاش چندین ماهه ی مارا بدون حساب سودش به امروز و فردا موکول میکند هم برای اینکه بردگی ما را برای خودش تمدید کند و هم از طرفی اگر روزی پلیس دستگیر و دیپورت مان کرد کارفرمای " الحمدالله مسلمان " ما از کار مجانی ما فیضی برده باشد. چون هیچ مدرکی برای اثبات مدعا وجود ندارد، وجدان و انسانیت هم که در بین این جماعت یا اصلا وجود نداشته یا هم اگرداشته مطمئنا قرنها پیش به لقاء الله پیوسته.

گروه سوم که دیگر طاقت غربت و تحمل سرگشته گی را ندارند، راه "باز گشت داوطلبانه" را برمیگزنند؛ پس از مدتی انتظار و سالیان متمادی جلای وطن طیاره ی مان بر خاک مقدس " کابل جان " بزمین مینیشند. راهی را که رفتنش سالها در بر گرفت و بقیمت چروکهای صورت، شکستگی روحی و ابتلا به روماتیزم بر ما تمام شده بود هشت ساعته طی میکنیم. در اولین نگاه چشم مان به جمال خسته و خاک آلود مأمورین میدان هوایی روشن میشود، اولین برخورد و ادبیات مامور پاسپورت با مسافرین موهای بدن مان را سیخ میکند. به محض عبور از دروازه ی خروجی جمعیت انبوهی از آدمهای دست و پا بریده و معیوب ما را محاصره میکنند و با درخواست کمک و استعانت اولین پیام " خوش آمدید بوطن " را تقدیم مان میکند.

هرچه بیشتر به اعماق جامعه میرویم هیچ چیزی جز فلاکت زدگی و تفاوت طبقاتی دستگیر مان نمیشود ، شهر خودما نیز هیچ آثاری از آنچه ما در ذهن داریم را در خودر ندارد؛ دهکده ی کوچک ما تبدیل به یک شهر بی ریخت و بی نظم شده و کوچه های پرازدهام شهر پر است از سروصدا و آدمهای مضطربتر از من که برای بقا یکی از دیگر سبقت میگیرند، اما در میان این همه آدم هیچ چهره ی آشنای به چشم نمیخورد که آدرس خانه ی مان را بپرسیم . لحظه ی در عالم تعجب مات و مبهوت میمانیم که نکند راه را اشتباهی آمده باشیم وگرنه روزگاری وقتی از این کوچه ها میگذشتیم امکان نداشت که کسی صدای مان نکند و برای چای و نان گرم دعوت مان نکند.

دوربر را که نگاه میکنیم پر است از خانه های پر زرق و برق با سلیقه ی پاکستانی که در کنارش بچه های نشُسته و بهم ریخته در لابلای زباله ها مشغول یافتن غذایند. تمام این تصاویر تحقق همان کابوسهای اند که ما را صرف در عالم خواب آزار میدادند. هنوز فکر میکنیم انگار خوابیم و با کابوسها دست و پنجه نرم میکنیم. اما نه اینبار دیگه باید باور کرد و با واقعیت ها همسایه شد. زنگ دروازه را که میزنم نوجوانی دروازه را باز میکند که هرگز ندیده ام ، اما همان حسن است که وقت من رفتم شیرخواره بود

یك نسل كاملا جدید خانواده را پر كرده، پدر چندسال بعد از رفتن من دچار سكته مغزى شد حتا تا آخرین نفسهایش اسم مرا صدا میزد، سرانجام با آرزوى دیدار من جان داد و "دیدار را به قیامت " موكول كرد، اما من از دنیا بیخبر و درچنگال سرنوشت با خوره ها دست وپنجه نرم میكردم،  مادر نیز قدش خمیده و سوى چشمانش كم شده و با هزاران نوع درد مَفصلى گوشه ى را در انتظار عزرائیل اختیار كرده و با ورد "اللهمَّ اغغفر لى " سعى میكند بر ترس و هراسش غلبه كند. منم و تنها ایستاده در میان این همه دیگرگونى و عجایب، برگشته از یك سفر ناموفق. وقتى سراغ رفقایم را میگیرم میگویند: محمدعلى در یك حمله ى انتحارى كشته شد، لطیف و صابر در راه آسترالیا مفقود الاثر شدند و خالد هم با آمریكایى ها كار میكند، میلیونر شده و صاحب آرگاه و بارگاه، بهش سلام میكنم،میگه ببخشید،  شما ؟؟ وقتى خودم را معرفى میكنم با یك لحن سرد وزننده احوال پرسى میكند گویا هیچگاهى همدیگر را نمیشناختیم. سفرى كه نه تنها براى مان دست آوردى نداشت بلكه خیلى چیزهاى كه داشتیم را ازما گرفت، رفقا، دوستان، شبكه ى اجتماعى،هویت ، پدر و..و... دیگر انگیزه و شوق دوباره سبز شدن در توان این حال مضطرب نیست، مانده ایم حیران و وحشت زده در بین انبوهِ از تنهایى و غربت. چه كنیم؟؟ بدترین درد، درد بى هویتى وحِس نستالوژیك و گُم گشتگیست که آدم در خانه ی خودش دچار آن شود. چه مدتى دربرخواهد گرفت كه چیزهاى ازدست رفته ى قابل بازگشت را دوباره بدست بیاریم، یك سال ؟ دو سال ؟ ده سال ؟؟؟ هل من ناصر مَن ینصرنی ؟؟؟معلوم نیست، هیچ چه معلوم نیست! فقط عجالتا آنچه كه معلوم هست این است كه عمر و توانایى هاى مان بیهوده به هدر رفت و دیگر بودن و نبودن مان در جامعه آنگونه كه باید،  تأثیرى نخواهد داشت. اینك تبدیل به یك مشت موجودات خنثا شده ایم و سوژه ى براى نگاه هاى زننده و نیشدار مردم ( این، نه یك داستان است و نه یك دیدگاه بدبینانه ى ناتورالیستى به قضایا، بلكه شرح حال واقعبینانه از یك واقعیت محض و روایت از یك تاریخِ زهرآگین و تلخ است)



نوع مطلب :
برچسب ها :


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بازل نیکوبین
نویسندگان

جستجو


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :