تبلیغات
پرگـــــــار - کابوس هـــــــمزاد
 
پرگـــــــار
موفقیت در انتهای راه نیست بلکه در ادامه ی راه است
دوشنبه 16 مرداد 1391 :: نویسنده : بازل نیکوبین

راه پرپیچ و خم زندگی را یکسره و مدام باید رفت و خیال انجامش نیز کودکانه است؛ زیرا انجامش ناپیداست و از گزندهایش نیز خبری در دست نیست. در این بازار مزدحم اما بدون هیچ همسفری این راه را باید به تنهایی پیمود و کوله باری از غصه های زندگی را به تنهایی بدوش کشید. چون انسانها اصولا موجودات تنهای هستند که در این وادی معلق تنها و بدون هیچگونه مراقبتی بحال خودشان رها گشته اند

وقتی سراسیمه درب دفتر انجنیر امیری را باز کردم، امیری عکسها و گزارشات کاری اش را در صفحه ی لپتاپش مرور میکند، جنرال تیری، مایک و چند نفر دیگر از سربازان ارتش دریایی بریتانیا مستقر در هلمند نیز در قسمت پشت سر، دست به بغل استاده اند، همه به صفحه ی کامپیوتر خیره شده اند بدون اینکه حرفی بزنند ، سکوت آمیخته با وهم و اضطراب همه ی اوتاق را فرا گرفته بود، کسی حرف نمیزند ، هیچ لامپی در اتاق روشن نیست نوری از لابلای محافظ پنجره به داخل نفوذ کرده بود که به کمک آن میتوان چهره های گرفته و نگران سربازان بریتانیایی و موهای پراز خاک انجنیر امیری را دید، که با تمام حواس  در حالیکه سرش را به دست راستش تکیه داده بود

به صفحه ی کامپیوترش خیره شده بود، معلوم نبود نور خورشید بود یا لامپ. عکسها در صفحه ی لپتاپ امیری بصورت خودکار رد و بدل میشد، ناگهان صدای گوش خراش و سنگین که گویا تمام شهر منفجر شد اتاق را لرزاند، سربازان برسم نظامی در کف اتاق خودشان را انداختند اما انجنیر امیری که با ریزش خاک سقف در اثر انفجار سروصورتش در حدی خاکی شده بود که فقط چشمها و دندانهایش پیدا بود، اما بااین حال هیچ حرکت از خود نشان نداد حتا دور و برش را نگاه نکرد. نشسته بود و به صفحه ی کامپیوترش نگاه میکرد. اما اینبار وقتی به صفحه ی کامپیوترش نگاه کردم دیدم که عکسها رد نمیشوند و تنها یک عکس در صفحه ی کامپیوترش ظاهر شده که در آن یکی از ماشینهای بزرگ تولید برق که در موتورخانه قرار داشت از زیر شکمش مایعی در حال چکیدن است که رنگ قرمز دارد و دود سرخرنگ تیره از اگزوزش به طرف آسمان فواره کرده، عکسی عجیبی است. میخواستم از امیری در مورد این عکس توضیح بخواهم اما اینبار امیری به سمت دیگری توجه اش جلب شده و بازهم بدون اینکه به حرفی لب تر کند با نگاه وحشت زده و مضطرب به طرف دیوارها خیره شده، دیوارهای که در فاصله ی هر وجب از شدت انفجار درز شده بودند و مارهای کپچه یکی پس از دیگری زبانه میکشند، از لا بلای این درزهای موهوم و صدای فیش فیش مارها صدای وِز وِز زنبورهای که گویا جایی گیر کرده باشند از ورای مارها بگوش میرسید.

 صحنه ی وحشتناکی بود، سربازان انگلیسی روبه سینه در کف اتاق افتاده اند و به طرف دیوارها نگاه میکنند، جنرال تیری دستور داد که همه باید از اتاق خارج شوند. همه باهم اتاق را ترک کردیم. وقتی از اتاق بیرون شدیم اولین ردپایی از کفش خون آلودی را دیدیم که به طرف برج مراقبتی رفته بود ، دنبالش کردیم اما بجای نرسیدیم چون رد پا بعد از چند متر آنطرف تر محو شده بود هیچ کسی هم در آنطرفها نبود.

 برج مراقبتی هم خالی ازنگهبان رنگ وهم و وحشت را بخود گرفته بود، صدای شیون و ناله از طرف ورودی محوطه قوماندانی که به جادۀ تورتانک وصل میشود به گوش میرسید، هوا تاریک است ، آسمان پیدا نیست دود سیاه همه جارا فرا گرفته و باد تندی آکنده از دود ، بوی سوختگی و باروت میوزد و  صدای قرائت قران که از بلندگوای مسجد پخش میشد همنوا با پیچ و خم امواج وزش باد در هوا می پیچید، صدای گوشخراش هلوکوپترها بدون اینکه خودشان پیدا باشند از ماورای دودها مغزمان را اذیت میکرد، همه جا را خون پوشانده بود کسانیکه به قربانیان کمک میکردند خود مثل قربانیها از تمام سروصورتشان خون میچکید دست و پای بریده همه جا افتاده بود انفجار چنان وحشتناک قوی بود که هنوز پارچه های از گوشت قربانیان که دود ازشان بلند میشد و کباب میشدند هنوز بصورت پراگنده از هوا فرود می آمدند، آسفالت جاده درز شده بود وپارچه های موترهای پلیس در چندصد متری آنطرف تر به چشم میخورد.

 جمعیت انبوهی در آنجا گرد آمده بودند اما هیچ کسی هم آشنا نبود خبرنگارهای زیاد آمده بودند کسی مشغول عکس گرفتن از زاویه های مختلف از اعضای بریده ی بدن قربانیان حادثه است و بعضی مشغول تهیه ی گزارش و بعضی دیگر درحالیکه دوربین در گردن آویخته و دست به جیب سیگار میکشند همه همزمان حرف میزند بدون اینکه واضح باشد، که،  چه میگوید ، خواستم بیبینم بقیه کجایند، هیچ کس نبود من تنها در میان این همه وهم و وحشت ایستاده ام حس میکردم هیچ کس مرا نمیبیند، صورتم را بطرف ساختمان قوماندانی گرداندم دیدم امیری روی پله های جلوی اتاقش ایستاده دارد مرا صدا میزند ، من هیج صدای ازاو نمیشنوم فقط از اشاره دستش متوجه شدم که مرا صدا میزند، بطرف داخل محوطه قوماندانی حرکت کردم ، به محض ورود در محوطه قوماندانی صدای رژه رفتن سربازهای افغان نظرم را جلب کرد یک گروه 100 نفر از سربازان افغان که یونیفورم سربازان دریایی بریتانیا را بتن داشتند سرگرم تمرین نظامی هستند افسر میانه سال افغان که قد نسبتا کوتاه و بروتهای افتاده داشت بعد از تمرین برای سربازها موعظه میکرد و سربازها برسم تأیید حرفهای او سرشان را تکان میدادند اما من هیچ نفهمیدم او چه گفت اما از طرز آرامش این سربازان و افسر چنین پیدا بود که اینها گویا در این شهر نیستند و ازحادثه ی وحشتناکی که در آنطرف دیوار اتفاق افتاده خبر ندارند، عجیب است !

به راهم ادامه دادم  سعی کردم تندتر قدم بردارم چون میدانستم امیری  منتظرم هست، اما وقتی داشتم از کنار ساختمانی که (بی 14) نامگذاری شده بود و مربوط به سربازان دریایی بریتانیا با فرماندهی جنرال تیری بود رد میشدم، صدای سخنرانی جنرال تیری بگوشم رسید، و از پنجره به آنها سلام دادم. جنرال با چهرۀ وحشت زده برای سربازهایش سخنرانی میکرد، بجز خود جنرال تیری هیچ یکی از حضار بطرف پنجره نگاه نکرد و به سلامم جواب نداد ، جنرال تیری بعد از یک مکث کوتاه دوباره به سخنرانی اش ادامه داد ؛ این کشور مال ما نیست، و مردمان این کشور حتا خواهان کمک و همکاریی ما نیستند، در اینجا منطق مرده  وحشت حکمفرماست ، چرا باید جان مان رابرای مردمی که نمیدانند جان چه است قربانی کرد؛ یادم آمد که امیری منتظر است باید میرفتم، وقتی ازین ساختمان گذشتم دیدم امیری آماده منتظرم ایستاده چهره اش مثل قبل نگران و مضطرب تا رسیدم گفتم چه گپ است ؟ گفت بیا هرچه زود تر اینجا را ترک کنیم که بزودی قرار است حادثۀ وحشتناکی در اینجا به وقوع بپیوندد، کنجکاو شدم که بیشتر توضیح بدهد و بعد در مورد اتاق کارش و مارها بپرسم اما اینگار امیری گوشش بدهکار نبود موتورش را گاز داد و از قوماندانی خارج شدیم امیری راه پس کوچه ی را انتخاب کرد تا سریعتر خودرا بخانه برسانیم، چند صدمتری بیشتر از قوماندانی دور نشده بودیم که صدای شلیک سلاحهای سبک و سنگین از سمت قوماندانی بگوش رسید تشعشع تیرهای فیشنگی آسمان را روشن کرده بود، خیلی میخواستم بدانم چه شده اما امیری چنان با سرعت رانندگی میکرد اینگار پرواز میکند، در اوسط راه به سمت خانه از جاها و کوچه های عجیب و غریبی رد میشدیم که همه برایم نا آشنا بود، خدایا من اینجا بزرگ شده ام چرا هیچ کس و هیچ جا را نمیشناسم ، با خودم میگم، عجب حس بیگانگیی، این ناله  فریاد من امیری را به حرف آورد و گفت ؛ اینجا هیچ چیز و هیچ کس تغییر نکرده  و نمیکند زیرا اینجا زمان از حرکت باز ایستاده این شمایید که تغییر کرده اید و دیگر هیچ نگفت و براه اش ادامه داد.

 آن کوچه های مزدهم و شلوغ که هیچ وقت از عبور و مرور ، پیاده روها ، بایسکل،موتور، خرگاری و اسب گاری خالی نبود. جوانان با تجمع در زیر نور چراغ هریکین پیش بقالی های سرکوچه به اتفاق پشه ها و شاهپرکها که بر دور و بر نور چراغ میپلکدیدند از هیچان جوانی و فیلمهای اکشن هندی گپ میزدند و اما امروز هیچ آثاری از آن شور و شوق باقی نمانده کوچه ها همه در عمق سکوت مرگبار فرورفته اند و پیش بقالیها هم دیگر کسی بجز فروشنده دیده نمیشه و عابری هم که میگذرد به کسی سلام نمیکند، با مرور خاطراتم مشغول بودم که صدای دهل وساز و پایکوبی از یکی خانه ها بگوش رسید و پسربچه ی با وضع بهم ریخته جلوی دروازه ورودی خودش را بخاک میمالد و میگرید. وقتی به بچه رسیدیم امیری موتورش را نگه داشت و من از بچه پرسیدم اینجا چه خبر است؟ گفت  بابایم را چند نفر ناشناس همین چند لحظه پیش با تفنگ کشته اند؛ وای متأسفم، خوب این ساز و آواز برای چیست ؟؟ امیری موتورش را گاز داد و مجال نداد بیشتر حرف بزنیم.

 وقتی کمی دورشده بودیم ،امیری فهمید که من خیلی گیج شده ام، گفت؛ تنها چیزی که اینجا تغییر کرده اینست که دیگر بر جنازه ها گریه نمیکنند. اشک دانی ها دیگر خالی شده اند، مردم اینجا از روز تولد که میگریند تا دم مرگ، در ضمن گریه دیگر یک عمل ریاکارانه و تکراری محسوب میشود، برای کسی اهمیتی هم ندارد  حتا اگر اصلی هم باشد. مردم تصمیم گرفته اند که دیگر گریه نکنند و برای تشییع جنازه از آهنگهای جدید پاپ و راک استفاده کنند، چون این آهنگها اخیرا جا افتاده و مردم هم برای رقص با این آهنگها پاهای شان را تمرین میدهند؛ عجــــب!

در خلال همین گفتگو و تأمل بر چیزهای که شنیدم و دیدم بودم که ، بلندگوهای مسجدی که نزدیکش رسیده بودیم به صدا درآمد شروع به اذان گفتن کرد، گروهی از جوانان سیاه پوش که دستار سیاه و لباس سیاه به تن داشت و ریشهای شان نیز از نتراشیده گی به صورت پیچ پیچ درآمده بود بالای بام مسجد جمع شده بودند و یکی از آنها که میکروفون بدست داشت ظاهرا مشغول موعظه برای دیگران بود، کوچه ها همچنان خالی از هرگونه عبور و مرور بودند، تنها صدای موتور امیری بود که در کوچه ها میپیچید. جوان دستار سیاه که میکروفون بدست داشت ناگهان چشمش به ما افتاد ، مایکرفون را پرتاب کرد و راکت مسلح شده ی آر پی جی را بطرف ما نشانه گرفت و شلیک کرد، وقتی تیر از دهانه ی راکت رها شد و داشت به طرف ما می آمد، در یک آن بدنم را تکه و پاره در روی زمین دیدم، چنان محکم از جا پریدم ، حس کردم که لحظه ی قبض روح شده بودم، دستها و پاهایم حرکت نداشتند بطرف پنجره نگاه کردم که وزش نسیم ملایم پرده را برقص آورده و صدای عبور موترها که از شاهراه میگذشتند از دور از لابلای برگهای درختان به گوش میرسد ، پرده را عقب زدم  نور لامپ بالکن درخت سیب پیش خانه را روشن کرده بود و بارش باران ملایم، آرام آرام برگهایش را نوازش میداد 



نوع مطلب :
برچسب ها :


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بازل نیکوبین
نویسندگان

جستجو


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :