تبلیغات
پرگـــــــار - نگاه متفاوت از دریچه ی دیگر بر فرهنگ در حال رشد غوغاگری
 
پرگـــــــار
موفقیت در انتهای راه نیست بلکه در ادامه ی راه است
گیرم که حساب سادات را تسویه کردیم ، هزاره بودن و نبودن شان ثابت شد و دیگر نه دست شان را بوسیدیم و نه خر پیر از کار افتاده و مبتلا به هزار نوع مرض روماتیسم و افسردگی را به عنوان خمس و سهم سادات دادیم. آیا در آن صورت مشکل هزاره ها حل شده ؟ آیا رسالت و مسئولیت ما فقط نق زدن و گلایه کردن از این و آن و متهم کردن دیگران به هزاره ستیزی و فاشیستی است ؟ آیا ما تا کنون کوچکترین تأملی بر سهم خود ما در هزاره ستیزی دیگران کرده ایم، یا اصلا فکر کرده ایم که خود ما هزاره ستیز تر از دیگرانیم، و در روند انزوای هزاره ها سهم خود ما بیشتر از دیگران است ؟ بگذارید برای رفع سوء تفاهم در یک جمله تصریح کنم؛ هر آنچه که صفت بدی و زشتی دارد و آنچه که در تقابل به اصول انسانیت و اصول حقوق بشر است در افغانستان به وفور اتفاق افتاده ، وجود داشته و دارد و انکار ش خیانت محض است. اما منظور من در این نوشته پرداختن به جنایتها نیست.
 چون نوشته ها و کتابهای فراوان در این خصوص به نشر رسیده و همه خوب میدانیم و تجربه کرده ایم. بلکه منظور من از رویکرد هزاره ها با این مسائل است، آیا برخورد ما مسئولانه و سیاستمدارانه بوده ؟


شکیلا دخترک معصوم و کودک متواضعی بود، او همانند اکثر از هم سن و سالهایش رویاهای بزرگی در سر می پرو راند. او هرگز دوران کودکی اش را کودکی نکرد و بازیچه ی برای بازی نداشت و هیچ کسی هم به ناداری اش اهمیتی نداد، چون تولد او یک اتفاق ناگوار و وجود ش مایه ی دلهره و نگرانی برای خانواده بود، اما روح کودکانه ی او غافل از این دغدغه ها همیشه به زندگی لبخند میزد و آرزو میکرد . بزرگترین آرزویش شاید این بود که روزی بزرگ شود و درس بخواند، بعدش کاری برای مردم افغانستان، بویژه برای زنان و دختران افغانستان انجام دهد تا این قشر زخمی و رنجور را از چنگال این سیاه بختی دیرینه نجات بدهد. شکیلا شاید درد جامعه اش را به خوبی درک میکرد چون او از قشری بود که با درد رابطه ی دیرینه ی چند نسلی داشت و خود در دامان درد تولد شده بود، به همین دلیل رویاهایش همیشه بزرگ بودند اما در کنار این همه رویاهای بزرگ ، ترس و واهمه از رویارویی با هنجارهای فرهنگی و مذهبی هم همواره بر آشفته گی ذهنی اش می افزود. او شاید ذهن کوچک اما پر مشغله ی داشت ، او شاید در مورد هر چیز و هر اتفاقی که ممکن بود بیافتد فکر میکرد، جز در مورد اینکه روزی توسط مرد "محترم"، مُسِن و کسی که مورد اعتماد خانواده ی شکیلا باشد مورد تجاوز جنسی قرار بگیرد، عصمت اش دریده شود و سپس توسط دستان که بارها خانوادگی متواضعانه بوسیده بودند سنگدلانه به شهادت برسد و تمام رویاهایش با یک تیر کلاشینکوف به باد فنا برود.

او شاید هرگز فکر نمیکرد که مرگش شبیه مرگ محمد بو عزیزی منجر به تظاهرات و اعتراض های مدنی  شود، مرگ او بهانه ی شود برای دفاع از حقوق میلیونها شکیلای  بی دفاع ،محروم و مظلوم دیگر که در گوشه و کنار کشور روزانه قربانی فرهنگ خشونت و توحّش میشوند، حقوق آنهای که سنگسار شان میکنند، تیر باران شان میکنند، شکم شان را میدرند و گوش و دماغ شان را میبرند و حقوق آنهای که به جرم عشق ورزیدن به زندان میروند و در زندان توسط مأمورین "مسلمان" جمهوری اسلامی افغانستان مورد تجاوز قرار میگیرند، حقوق آنهای که در فضای نفس میکشند که پاداش عشق ورزیدن زندان، تجاوز و سنگسار است و سزای ترور، قتل، تجاوز و اختلاس مدال افتخار. نه او نمیدانست، چون او یک کودک بود و ذهن کودکانه اش شاید قابلیت حمل این همه دغدغه های ساخت " آدمها " را نداشت. بالاخره روزش فرا رسید، شکیلا در منزل وکیل شان که قرار بود از حقوق شکیلا دفاع کند و پژواک صدای مظلومیت و محرومیت شکیلا در پارلمان باشد مورد تجاوز قرارگرفت، به قتل رسید، برای همیشه از زندگی محروم شد و  بعد ناجوانمردانه اتهام قتلش به خودش زده شد. آری، از همین روست که مرگ شکیلا را میتوان به عنوان مرگ متفاوت ثبت تاریخ کرد.

 شکیلا برای همیشه رفت، اما مرگش در کنار تمام پیامدهای مثبتی که داشت سوژه ی  برای بروز دعواها و بد دهنی های نژادی میان گروه های قومی در فضای مجازی نیز شد . ابیاتی فراوان در مدح و مظلومیت شکیلا سروده شد، مقاله های گوناگون در " اعتراض " به این جنایت بزرگ به نشر رسید، سوگنامه ها به تحریر در آمد، کسی از صدق دلِ ساده ی خود نوشت و کسی از اندام دریده و شکافته ی  شکیلا ناوکی ساخت و با کمان عقده های شخصی اش قلب دشمنش را نشانه گرفت. شاید کسی از اغیار آمد و با نیت تفرقه افکنی آتشی را بر افروخت و رفت، اما ساده لوح های احساساتی آتش را شعله ور ترش کردند، جنبه ی قومی به مسئله دادند و تمام یک " قوم "  یا یک گروه را به جرم یک نفر به دار فنا آویختند. بر " سیدها " تاختند و آنها را متجاوز، مفت خور و دشمن هزاره ها قلمداد کردند. از خمس و خیرات خود که از روی جبر یا رضا به سادات داده بودند یاد کردند و منت گذاشتند. بدون کوچک ترین تأمل هوشمندانه، عنان قلم را در کف ضمیر رها کردند و بدون تفکر هرآنچه بر قلم جاری شد نوشتند. از طرف مقابل بعضی از سادات نیز واکنش مشابه نشان داده و به اهانت به هزاره ها پرداختند و آنها را از نسل چنگیز خواندند و ده ها اهانت دیگر را نثار یک ملیت بزرگ کردند.

همانطوری که عرض شد بنا بر ظاهر قضیه تمام این رفتارها و گفتارها بدون تأمل و تفکر زیرکانه و صرف بر مبنای احساسات یا عقده های شخصی و حزبی صورت میگیرند، تمام ادعاها و اتهامات که از دو طرف مبنی بر ترد و حذف همدیگر مطرح میشوند  تهی از هرگونه تأیید علمی و منطقی میباشند. چون اکثر از همین " نویسنده ها " در برابر رویدادهای مشابه دیگر رویکرد متفاوت دارند، مثلا چندی پیش یک حادثه ی مشابه  که در شهر یزد ایران بوقوع پیوست، بنا بر اطلاعات منتشره در رسانه ها: دختر ایرانی توسط یک مرد افغانی تبار مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود و سپس به قتل رسیده بود. ایرانیها ( البته اهالی یک منطقه در شهر یزد ) در واکنش به این جنایت بر خانه و اقامتگاه مهاجرین افغانی هجوم بردند و به لت و کوب آنها پرداختند.  واکنشهای نوشتاری که " نویسنده های " محترم ما از خود نشان دادند محکوم کردن رفتار نژاد گرایانه ی ایرانیها با شهروندان افغانستان بود آنها با ارایه ی تئوریهای مختلفِ کریمونولوژی جرم را شخصی تعریف کردند و تعمیم دادن جرم یک شخص به جمع را از خصائص جوامع بدوی و جهان سومی دانستند و بشدت محکومش کردند اما در مورد قتل شکیلا مسئله فرق کرد و رویکرد ها مغرضانه و نژاد گرایانه شد، آنها خود دقیقا مرتکب همان رفتار و گفتار غلطی شدند که در ایرانیها محکومش کرده بودند، موضوع سید و هزاره را دامن زدند و گناه تجاوز یک نفر را بپای یک گروه ریختند.  سید انور و سید انوری را بدون تفکیک در یک پیمانه ریختند. شاید خیلی ها نه از روی عقده بلکه با " نیت خیر" آمدند و چیزی نوشتند تا شمعی کوچک و کم نوری را در عمق  ظلمت  بی انتها که به درازای یک تاریخ بر یک ملت سیاه بخت سایه افکنده است بر افروزند. اما تمام رفتارها و گفتارها ظاهر نژاد گرایانه ی بخود گرفتند،  دلهای فراوانی را رنجور ساختند و احساساتی خیلی ها  را بر انگیختند.

 راستی، آیا واقعاً میان سید و هزاره تفاوتی وجود دارد ؟ و اگر دارد این تفاوتها شامل چه چیزهای میشوند ؟ آیا این تفاوتها یک معضل هویتی هستند ؟ تا جای که اطلاعات من قد میدهد قشری بنام سید در تمام کشورهای اسلامی وجود دارند، از جاهای دیگر که صرف نظر کنیم در همین افغانستان خود ما، سید پشتون داریم که پشتونند، سید تاجیک داریم که تاجیک اند وهمچنان سید اوزبیک داریم که اوزبیکند. من هیچ نشنیده ام که یکی از اقوام ذکر شده مشکلی با سیدهای درون قومی خود داشته باشند.  شاید رازش در تشابه ژنیتیکی آنها با سادات شان نهفته است. و دیگر اینکه سادات در میان این اقوام از هیچگونه امتیاز برتری برخوردار نیستند. آنها نه سهم سادات دارند و نه خمس و سهم امام  و از این حرفها، با خیال راحت زندگی میکنند و سر کسی هم منت نمیگذارند. اما وقتی نوبت به هزاره ها میرسد مشکلات شروع میشوند، این مشکلات ریشه به چند چیز دارند که سادات هزاره را از سادات بقیه اقوام مستثنی میکنند. اول اینکه  سادات هزاره از نظر شکل و شمائل، شباهتی چندان با هزاره ها ندارند. دوما اینکه توقع بالا و حس برتری جویانه ی نسبت به هزاره ها دارند. در مناسبات هویتی همیشه مجهز به "شجره نامه ی" هستند که بنا بر شواهد آن خود را از چکیده های امام هفتم شیعیان و مربوط به قبیله ی بنی هاشم تلقی میکنند. حال اینکه این شجره نامه از چه اعتباری برخوردار است و توسط کدام اداره ی ثبت احوال معتبر صادر شده ؟ سؤالیست که هرگز مطرح نشده! اما با وجود این اختلافات و تفاوتها ، در تعاملات سیاسی در افغانستان هیچ کسی سادات را از هزاره ها مجزا نمیداند و در اکثر موارد  هنگام  تقسیم امتیاز حق هزاره ها را بنام هزاره به سادات میدهند و حتا خود هزاره ها به سادات رأی میدهند و به عنوان نماینده ی شان آنها را به پارلمان میفرستند. پس چگونه ثابت کنیم که سادات هزاره نیستند یا هستند؟ ما که خود دچار سردرگمی هویتی هستیم، کسی ما را از نسل چنگیز میخواند و کسی هم ترک  و کسی تاجیک. چگونه میتوانیم بار یک سردرگمی دیگر را بر ذهن مان تحمیل کنیم ؟

 از برکت تکنولوژی مدرن، گمانه زنی و شک  در منطق امروز جای چندانی ندارد با کمک این تکنولوژی ( آزمایش دی اِن آ ) میتوان  حتا رازهای چندین هزار ساله را بر ملا کرد چه رسد به مشخص کردن ریشه ی ژنیتیک یک موجود.  برای تشخیص وضعیت ژنیتیکی هزاره و سید ابتدا نیاز به یک تحلیل و تحقیق علمی فراگیر از منظر تاریخی و فرهنگی داریم. نخست باید دریابیم که مثلا ریشه ی وجودیی قوم بنام " سید " در کجای از تاریخ افغانستان و مشخصا تاریخ هزاره ها گره خورده؟  آیا  واقعا سیدها عرب اند ؟ اگر عرب اند چگونه و طی چه روندی آنها در افغانستان آمده اند، آیا آنها از بازمانده های لشکر اشغالگر عرب بین سده های هفتم و هشتم میلادی هستند؟ یا توسط مردم هزاره برای " ارشاد " از صحرای عربستان به افغانستان دعوت شده اند ؟ و اگر عرب اند، پس چرا هیچ نشانه ی از زبان، فرهنگ، غذا، رسم و رسومات عربی در آنها باقی نیست؟ یافتن پاسخ قناعت بخش برای این سوالها از رهگذر علمی و منطقی میتواند راهگشای نجات مان از چنگال شک و تردید باشد و برای " سادات " نیز راه نجات از سردرگمی هویتی.

در غیر این صورت ربط دادن آنها ( سادات ) به قبایل صحرانشین عربستان، بدون ارایه ی مدرک و دلایل علمی و منطقی به همان اندازه توهین و تحقیر محسوب میشود که ربط دادن هزاره ها به چنگیز خان مغول. پس آنها هم همانند دیگر مردم افغانستان باید اهل همین سرزمین باشند و در وظایف و حقوق با همه یکسان. دیگر اینکه آنها چگونه تبدیل به " سید " قومی شده اند پرسشی است که با مرور زمان ما خود باید پاسخ آن را دریابیم و تقصیر خودمان در این پروسه را نیز مورد وا کاوی قرار دهیم.

من شخصا هیچ گونه مشکلی با کسی بخاطر سید بودنش ندارم، برای من تمام انسانها سید اند و نیز صرف نظر از جنس و نژاد سزاوار احترام متقابل هستند . اما آنچه که برای ذهن کوچک من بعضی وقتها دغدغه می آفریند همین کلمه ی " سید " به عنوان نام و نشانه برای احترام بیشتر و دست بوسی یک قوم و نژاد خاص است. از لحاظ زبانی کلمه ی سید صفت است، اسم نیست. در زبان عرب صفت را نمیتوان جایگزین اسم کرد، چون صفت متغییر است و اسم ثابت. عزیزان که عربی میدانند متوجه میشوند که در عربی همان آغا، یا آقای فارسی، میستر انگلیسی و میسیور فرانسوی را سید میگویند که فرم مؤنث اش نیز سیده-خانم میشود یعنی به تمام مردها سید اطلاق میشود و به زنها سیده. و شایان یاد آوری است که کلمه ی سید در دو مناسبت مختلف دو مفهوم متفاوت دارد.

 یکی در مناسبت جنسیتی همانطوری که اشاره رفت در برابر حالت مؤنث مثل سیداتی و سادتی یعنی خانمها و آقایان. یکی در مناسبت موقعیتی یعنی سید در مقابل عبد، آقا یا صاحب در مقابل برده وغلام . اگر گزینه ی اولی را منظور قرار بدهیم در آن صورت تنها سادات مرد هستند و بقیه همه زن و مؤنث اند، این هیچ گونه توجیه منطقی ندارد و در فرهنگ اسلامی ما بسی "غیرت" برانگیز است. اگر گزینه ی دومی را مد نظر بگیریم در آن صورت سادات صاحب و مالک اند و بقیه همه مال، گوسفند و برده، در این صورت نیز اهانت بزرگ به انسانیت میشود و مسئله رنگ و بوی نازیستی بخود میگیرد. مطمئنا دوستان سید نیز مخالف هر دو گزینه هستند. پس بنا بر این، واژه ی سید نمیتواند اسم و یا صفت برای یک قوم و یا نژاد باشد.

گیرم که حساب سادات را تسویه کردیم ، هزاره بودن و نبودن شان ثابت شد و دیگر نه دست شان را بوسیدیم و نه خر پیر از کار افتاده و مبتلا به هزار نوع مرض روماتیسم و افسردگی را به عنوان خمس و سهم سادات دادیم. آیا در آن صورت مشکل هزاره ها حل شده ؟ آیا رسالت و مسئولیت ما فقط نق زدن و گلایه کردن از این و آن و متهم کردن دیگران به هزاره ستیزی و فاشیستی است ؟ آیا ما تا کنون کوچکترین تأملی بر سهم خود ما در هزاره ستیزی دیگران کرده ایم، یا اصلا فکر کرده ایم که خود ما هزاره ستیز تر از دیگرانیم، و در روند انزوای هزاره ها سهم خود ما بیشتر از دیگران است ؟ بگذارید برای رفع سوء تفاهم در یک جمله تصریح کنم؛ هر آنچه که صفت بدی و زشتی دارد و آنچه که در تقابل به اصول انسانیت و اصول حقوق بشر است در افغانستان به وفور اتفاق افتاده ، وجود داشته و دارد و انکار ش خیانت محض است. اما منظور من در این نوشته پرداختن به جنایتها نیست. چون نوشته ها و کتابهای فراوان در این خصوص به نشر رسیده و همه خوب میدانیم و تجربه کرده ایم. بلکه منظور من از رویکرد هزاره ها با این مسائل است، آیا برخورد ما مسئولانه و سیاستمدارانه بوده ؟

به عنوان مثال اگر ما روشنفکر تر از دیگرانیم و واکنشهای ما در مورد اتفاقهای ناگوار و غیر انسانی که در گوشه و کنار افغانستان اتفاق میافتد بر مبنای حس بشر دوستی و آگاهی ما استوار است پس چرا در دفاع از حقوق آن زن مظلوم که در ملائ عام تیر باران شد چیزی ننوشتیم و غوغای که " به دفاع " از خون شکیلا برپا کردیم برای او نکردیم ؟ اگرکسی چیزی هم نوشت چنان مغرضانه و تحقیر آمیز نوشت که تمام یک قوم (قاتل و مقتول) را به باد استهزا گرفت و از الف تا ی را با یک تیر نشانه رفت. چرا به دفاع از آن دخترک مظلوم هزاره بامیانی که شکمش توسط مادر و برادرش دریده شد و عفونت کرد و قریب منجر به مرگش شده بود غوغا نکردیم و دستگاه های قضایی را به کم کاری و سهلنگاری متهم نکردیم چرا هیچ کسی ننوشت و از مردم نخواست که اگر دولت کاری نمیکند مردم آن مادر و پسر را محاکمه سنتی بکنند همانطوریکه در مورد قاتل شکیلا این خواست مطرح شده بود.

مارتین لوترکینگ میگوید: مردم از همدیگر متنفرند چون همدیگر را نمیشناسند، همدیگر را نمیشناسند چون باهم تعاملی ندارند و جدا از هم زندگی میکنند. فکر نمیکنید این هزاره و غیر هزاره را در دو صف و مقابل هم قرار دادن باعث ازدیاد تنفر و طولانی تر شدن فاصله ها میشود ؟ به باور این حقیر، هزاره ها پیش از شناختن دیگران نیاز به یک سفر طولانی در عمق خود دارد، هزاره ها قبل از اینکه دیگر بودن دیگران را نفی کنند نیاز به تأیید کردن خود دارد.  متأسفانه تاریخ پرفراز و نشیب و سرشار از درد و رنج که هزاره ها دارد هزاره ها را به یک مردم عقده یی، احساساتی و شاکیان حرفه یی تبدیل کرده و این کاملا طبیعی است ما همین خصوصیات را در تمام ملیتهای که تحت ستم و نژادپرستی زیسته اند به خوبی مشاهده میکنیم. بازسازی این همه ورشکستگی نیاز به یک پلتفورم روانکاوانه و علمی دارد که قشر با سواد ما در این قسمت مسئول اند و باید بدور از هرنوع تکبر و خودخواهی در کنار هم قرار بگیرند و طرحی بسنجند تا آن خودباوری نابود شده را دوباره به جامعه باز گرداند و لجام گسیخته ی جامعه را بدست بگیرند و نگذارند که هر کسی برای ارضاء عقده های شخصی اش از آدرس هزاره ها سوء استفاده کند.

در این اواخر بویژه از زمانی که دست هزاره ها به انترنت رسیده، هزاره ها بیشتر توسط دو قشر معرفی میشوند. یکی دوستان که در ایران و سوریه بزرگ شده اند و اندک تجربه ی از زندگی در افغانستان ندارند و شناخت شان از افغانستان صرف برگرفته از رسانه ها و اطلاعاتی که توسط احزاب در رسانه ها منتشر میشود هست.  بنا بر اصول ریتوریک  گفته ها و نوشته های شان صرف جنبه ی احساسی (پاتوس) دارد و از منطق و اعتبار ( لوگوس و اِتوس ) خبری نیست. یکی دوستان اهل کویته، آنها با گذشت بیش از صد سال زیست در آنسوی مرز متأسفانه که نه تنها رابطه ی احساسی با افغانستان ندارند بلکه از افغانستان نفرت دارند قلب شان برای پاکستان می تپد و هزاره برای آنها مفهوم متفاوت دارد آنها هزاره  را از نسل چنگیز میداند، آنها یک اقلیت شاید دو صدهزار نفری در میان جمعیت 176 میلیونی پاکستان هستند که برای حفظ هویت خود تمام نهادها و گروه های سیاسی و اجتماعی شان یک پیشوند "هزاره " دارد مثل هزاره دیموکریتیک فلان و هزاره ستودند نمیدانم چه، هزاره گفتن در پاکستان مثل هزاره گفتن در افغانستان واکنش ایجاد نمیکنند چون آنها یک تعداد ناچیز در مقابل جمعیت عظیم پاکستان هستند و نژاد پرست بودن آنها هیچ خطری را متوجه مردم پاکستان نمیکند. اما در افغانستان هزاره ها یک بخش بزرگی  از جمعیت کشور هستند و در افغانستان نام نهادها و احزاب سیاسی پسوند یا پیشوند قومی ندارد اگر چه در پندار و رفتار تمام اقوام متعصب و قوم گرا هستند اما به ندرت پیش میاید که کسی قوم گرایی در گفتارش آنهم در سطح رسانه ها تجلی پیدا کند.

 وقتی دوستان کویته هزاره را در دنیای خارج معرفی میکنند آنها هزاره را پاکستانی، از نسل چنگیز و با الفبای اردو معرفی میکند. ما شرایط سخت زندگی آنها در کویته را بخوبی درک میکنیم، آنها نیاز به یک الگوی خشونت برای ایجاد غرور قومی مثل چنگیزخان دارند تا بتوانند در آن محیط خشونت در مقابل اقوام خشن دیگر مثل بلوچ، پشتون و مری و امثالش ازموجودیت خودشان دفاع کنند، اما اینکه براحتی از نام مشترک با هشت میلیون انسان دیگر سوء استفاده میکنند و آنها را بدون مصلحت با هر قوم و نژاد که دل شان خواست پیوند میدهند کمی تأمل بر انگیز است. پس با این حساب نتیجه میگیریم که خود ما سهم بزرگی در انزوا و هزاره ستیزی داریم، و فقط بلدیم حرف مفت و میان تهی بزنیم و فقط با انگشت اتهام دیگران را نشانه بگیریم که مارا نمیخواهند، آیا ما چه قدر دیگران را میخواهیم ؟ اصلا ما چه قدر خواهان خودیم ؟  آقای امیری میاید مقاله مینویسد که روح الله محذوف و بیگانه است و چنین و چنان، بلی او بیگانه است چون ما اورا در میان بیگانه ها تنهایش رها کردیم. مطمئنا افرادی زیادی از آن کسانی که همیشه در جمهوری سکوت سنگ هزاره را بر سینه میکوبند در انگلستان زندگی میکنند چرا از یک روز کار و هزار یوروی خود نگذشتند که بلیت بخرند و روح الله را تنها نگذارند و همینطور بقیه کسانیکه در دیگر کشورهای اروپایی زندگی میکنند و شرایط رفتن با آنجا را داشتند. وقتی ما از سید گرفته تا پشتون و دولت ، همه را بدون تفکیک در یک صف دشمن قرار میدهیم و در شبکه های اجتماعی روح الله را قهرمان هزاره ها خطاب میکنیم چگونه باید توقع داشته باشیم که آنها بیایند روح الله را تشویق کنند ؟ در حال که خود ما این کار را نمیکنیم.

 آیا کدام کسی در مورد تیم کرکیت افغانستان چیزی نوشته و با برد انها ابراز احساسات کرده ؟ مطمئنا نه!  من باورم این است که بجای این همه  پرخاشگری بیجا ، رفتار کودکانه و توقع یکطرفه بهتر است کمی بزرگتر باشیم و برخورد مان با مسائل روز کمی سیاستمدارانه تر باشد. بهتر است بجای مبارزه با سید بودن کسی ، برای مرید نشدن خود مان مبارزه کنیم. بهتر است با چشم و گوش باز از تاریخ درس بگیریم که با حذف و ترد دیگران نمیتوان به تنهایی به موفقیت رسید. اگر چنین چیزی ممکن بود، طرح تمرکز قدرت عبدالرحمن خان به ثمر رسیده بود. بهتر است خود را متقاعد کنیم که افغانستان خانه تمام کسانیکه در این کشور زندگی میکنند هست. خوشبختی یک قوم به تنهایی امکان پذیر نیست.

 بگذارید کرزی صورت انتحاری ها را ببوسد و به آنها مدال افتخار بدهد و به روح الله هیچ توجهی نکند و از برد روح الله شادمانی نکند، کرزی شادمانی بکند یا نکند روح الله برنده است. درست است که کرزی پشتون است اما تمام پشتونها که کرزی نیستند، مطمئنا تعداد زیادی از دوستان پشتون به همان اندازه روح الله را دوست دارند و به او افتخار میکنند که خانواده ی روح الله میکند! بگذارید کرزی و بیات و امثال شان  روح الله  را ندیده بگیرند. کاری که به درازای دو قرن جریان داشته، اما تاریخ که چشمش معیوب و ذهنش مغشوش نیست. کرزی ها ، بیات ها و ده ها کر و کور دیگر همه براحتی یک کچالو در معده ی تاریخ هضم و نابود خواهند شد اما روح الله و بهاوی در صفحه ی خاطر تاریخ حک و برای همیشه باقی خواهد ماند. درک این مسائل نیاز به یک وجدان آگاه دارد، با پرخاشگری و جدالهای کلامی نمیتوانیم خواب این وجدان های خفته را آشفته کنیم. بجای اینکه انرژی و نیروی مان را بر اینگونه مسائل مصرف کنیم بهتر است در راستای بلاغت سیاسی و فکری و رشد استعدادهای مان کار کنیم، خودرا از نظر حرفه و بلاغت در حد برسانیم که تا پذیرفتن مان  از تملق  تبدیل به یک ضرورت محض شود





نوع مطلب :
برچسب ها :


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : بازل نیکوبین
نویسندگان

جستجو


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :